یاور همیشه مومن
خرم آن روز کزین منزل ویران بروم... 
نويسندگان
پيوندهای روزانه

هرگز این قصه ندانست کسی

آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست

سر فرو داشت نمی گفت سخن

نگهش از نگهم داشت گریز

مدتی بود که دیگر با من

بر سر مهر نبود ...

آه ، این درد مرا می فرسود :

" او به دل عشق دگر می ورزد "

گریه سر دادم در دامن او

های هایی که هنوز

تنم از خاطره اش می لرزد !

بر سرم دست کشید

در کنارم بنشست

بوسه بخشید به من

لیک می دانستم

که دلش با دل من سرد شده است. . .

هوشنگ ابتهاج

[ جمعه ۱٤ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۱:۳۸ ‎ب.ظ ] [ میثم احمدی ] [ نظرات () ]

به همان سادگی

که کلاغ سالخورده

با نخستین سوت قطار

سقف واگن متروک را

ترک می گوید

دل ،

دیگر

در جای خود نیست

به همین سادگی !

حسین منزوی

[ پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۳ ] [ ۸:٢٥ ‎ب.ظ ] [ میثم احمدی ] [ نظرات () ]
[ پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ] [ میثم احمدی ] [ نظرات () ]

رویایی برای جبران صدها شب بی رویا...

[ پنجشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ ] [ ۱:۱٥ ‎ق.ظ ] [ میثم احمدی ] [ نظرات () ]

.

.

.

.

واژه ای را یافته ام که می ستایمش...

آن "بی اعتمادی" است...

تنها مفهومی که برای زندگی یافته ام...

و تنها واژه ای که زندگی را معنا بخشیده ست...

تنفرم از زمان و مکانی است که در آن از "اعتماد" اسم برده میشود...

ب ا ش د ک ه خ و ا ن د ه ن ش و د 

[ یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳ ] [ ٢:٠٤ ‎ب.ظ ] [ میثم احمدی ] [ نظرات () ]

[ پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٢ ] [ ٦:٠۱ ‎ب.ظ ] [ میثم احمدی ] [ نظرات () ]

...

[ پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۸:٤٢ ‎ب.ظ ] [ میثم احمدی ] [ نظرات () ]

هنر تو هنر عشق ورزیدن است

وقتی که با وجود دستهای خالی ات، از تمام وجودت کمک گرفتی و دستگیر دیگران شدی...

وقتی جور دیدی و بی وفایی، اما وفادار ماندی و بی وفایی کردی و بخشیدی...

وقتی نه تنها به دردی تظاهر نکردی، بلکه زندگی سراسر دردت را پنهان کردی و بزرگی ات را به رخ روزگار کشیدی...

.

.

.

آی مرد تبعیدی و ناکرده گناه... ناشناسی که شناخته ترینی برای خدا...

به پاس تمام مهربانی هایت از تو سپاس گذارم

ممنونم از تو...

از اینکه در سخت ترین شرایط با من بوده ای...

از اینکه اهل تظاهر نبودی و دوستیت صادقانه بود...

.

.

.

از اینکه بی هنری من وجود هنرمندت را نیازرد...

.

.

.

[ چهارشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ] [ میثم احمدی ] [ نظرات () ]

یک شب من و بخت و شـادی و غم، با هم

کردیم سـفـر به ملک هسـتی، ز عــدم

چون نوســـفران، میان ره بخـت بخفت

شادی ره خود گرفت و من ماندم و غم...

[ دوشنبه ۳٠ دی ۱۳٩٢ ] [ ٥:٢٢ ‎ب.ظ ] [ میثم احمدی ] [ نظرات () ]

شاخه ها را از جدایی گر غم است


ریشه هاشان دست در دست هم است

[ پنجشنبه ۱٤ آذر ۱۳٩٢ ] [ ۱:٤٢ ‎ق.ظ ] [ میثم احمدی ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

من چه گویم یک رگم هشیار نیست
امکانات وب